سه شنبه - 2017 دسامبر 12 - 24 ربيع الاول 1439 - 21 آذر 1396
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 182732
تاریخ انتشار : 30 اردیبهشت 1395 15:9
تعداد مشاهدات : 234

مدرسه علمیه الغدیر تهران

آثار تربیتی انتظار

مقاله ای با موضوع: معنای اصیل انتظار، ملزومات دعا، وظایف منتظران و آشنایی با فرهنگ انتظار و آثار تربیتی آن


مقاله ای از محمد صادق حائری شیرازی:

معنى اصيل انتظاراين است كه انسان در خودش زمينه آمادگى براى اطاعت و پيوستن به آن حضرت‏ را پيدابكند و همچنين‏ زمينه را براى آن حضرت آماده كند. يعنى هم خودش آماده باشد براى پيوستن به آن حضرت، هم براى آن حضرت زمينه‏سازى بكند. بعضى‏ها يك بعد انتظار را گرفته‏اند و آن اينكه مى‏گويند آن حضرت تا نيايد امور اصلاح نمى‏شود اما اينكه آيا لازم است كه ما كارى كنيم تا براى آن حضرت زمينه هموارتر بشود، اين را مى‏گويند به ما مربوط نيست، اين برداشت غلطى از انتظار است، اين ياس است، اين انتظار نيست. مى‏گويند از دست ما كارى ساخته نيست. صاحبش مى‏آيد خودش امور را اصلاح مى‏كند، خير از دست‏شما كارى ساخته است، بعضى جايگاه تقدير را و جايگاه مقدرات را نشناخته‏اند، جايگاه تقدير و مقدرات اين نيست كه از انسانها سلب اختيار كنند، سلب قدرت كنند، تقدير جاى خودش را دارد، قدرت و اختيار انسان هم جاى خودش را دارد و به دليلى كه انسان مختار است و خدا امانت قدرت را به انسان داده است، اين زمينه انتظار فراهم مى‏شود. چرا؟ چون آن روزى كه آن حضرت مى‏آيد اينطور نيست كه ايشان از انسانها، سلب قدرت مى‏كند و انسانها را به راهى كه مى‏رود مجبور مى‏كند، اگر بنا بر چنين كارى بود نياز به انتظار نبود، در همان سال وقتى كه ايشان چهار ساله بودند، نه، وقتى كه ايشان ده يازده ساله بودند يا پانزده ساله بودند يا بيست‏ساله بودند اگر بنا بر اكراه بود خوب همان موقع اقدام مى‏شد نياز نبود كه اين همه زمان بگذرد و قرآن مكررا مى‏فرمايد:

(انلزمكموها و انتم لها كارهون‏)1

با اينكه شمابدتان مى‏آيد و كراهت داريد، شما را به قضيه ملزم بكنيم؟ يا مى‏فرمايد:

(انما انت مذكر لست عليكم بمصيطر)2

(لست عليهم بوكيل‏)3

پس اين مجموعه‏ها نشان مى‏دهد كه آن حضرت در انتظار مساعدشدن شرايط و اذن پروردگار جل و اعلى است، پروردگار متعال هم برنامه‏اش اين نبوده است كه مردم عوض نشدند او عوض كند، چه ظهور، چه غيبت، جزء اين آيه هستند: «ان‏الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» 4

آن روزى كه غيبت صورت گرفت، باز باعثش مردم شدند، مردم يك كارى كردند كه نعمت ازشان سلب شد و آن روزى كه حضور پيدا بشود قبلش مردم عوض شده‏اند، «ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏»5

يا مى‏گويد: «ان عدتم عدنا» 6

اگر شما برگرديد ما برمى‏گرديم، گاهى هم در توبه راباز مى‏كند و خدا لطفى مى‏كند درآنجاو مى‏گويد: «تاب ‏عليهم‏ ليتوبوا» 7


                                                                                


ملاحظه وضعيتشان و ضعفشان را كرده است، نظرى كرده است، اجازه داده است كه دلشان بشكند و توبه كنند، آن هم جايگاه خودش را دارد. پس اصل غيبت كه شروع شد از ناشكرى شروع شد، كارى با امام يازدهم كردند شيعيان كه با هيچ‏كدام از امامان نكردند، يك نامه‏اى به ايشان نوشتند كه پولهايى را كه ما خدمتتان فرستاديم شما بيلانش را به ما بگوييد در «تحف العقول‏» حضرت پاسخشان را اينطورى دادند كه اگر اين امامت امر مستمرى است چرا اين سؤال از يكى از پدران من نشد، چرا آنها متهم به اين معنا نشدند؟ بعد از آن حضرت نپذيرفت و دستور فرمود پرده سياهى در اتاق ايشان آويختند، مردم مى‏آمدند از پشت پرده سؤال مى‏كردند و مى‏رفتند. اين هم پرده غيبت است. اين حركت است، چون خداى تعالى مى‏توانست آسمانها و زمين رادر يك لحظه خلق كند اما آنها را شش روزه آفريد، در روايت داريم كه اى براى «اناته‏» است، «تانى‏» است، خداوند «تدرج‏» را دوست دارد، اين متين‏تر است. پس اول غيبت كبرى است‏با نواب لاعلى التعيين[غيرمعينى]، كه حضرت ديگر تعيين نمى‏كنند، قلوب مردم به سمتى برود و آمادگيشان و ساخته‏شدنشان براى ظهور، معناى انتظار اين است كه هم خودش را فرد آماده كند براى پيوستن به آن حضرت، و هم ديگران را براى اين كار تشويق كند و براى اين كار تمهيد مقدمات كند. در يك مصداق كوچك مى‏شود اينطورى مثال زد، امام راحل، قدس‏سره، در نجف بود و مردم آرزو داشتند بيايد ايران، همكارى با او مى‏كردند با اينكه در بينشان نبود، نوارش را تكثير مى‏كردند، صحبتش را اشاعه مى‏كردند، ذكر خير او مى‏كردند، اطلاعيه به نفعش مى‏دادند، كار برايش مى‏كردند، تا امام رفتند به پاريس. باز هم مردم در اينجا تظاهرات مى‏كردند، راهپيمايى مى‏كردند، آن اندازه تلاش كردند، كار كردند، تا حكومت‏شاه را فلج كردند، تا امام آمد و حكومت هم نتوانست كارى بكند، اين نقش مردم بود. آمدن امام بر اساس كار و حركت و تلاش مردم است، از مردم حركت، از خدا بركت، نتيجه‏اش اين شد كه آمد. ظهور هم مثل همين است، در قبل از ظهور هم بايد، اينهايى كه دوستان آن حضرت هستند، آنچنان كار كنند كه دشمنان آن حضرت فلج‏بشوند. آنچنان تبليغ كنند، ترويج كنند، نام ببرند كه اسم آن حضرت، انتظار آن حضرت، آمدن آن حضرت، يك امر شايع و رايجى بشود. اين مى‏شود انتظار حقيقى. بعضى‏ها مى‏گويند ما چكار داريم كه مى‏آيد ما خودمان اصلاح مى‏كنيم، اين غلط است، اين عينا مثل قضيه دعاست، فرد مى‏گويد من در مساله روزى بايد كار كنم، دعا يعنى چه، يكى ديگر مى‏گويد، دعا مى‏كنم، كار يعنى چه؟ اما دستور اين است كه انسان كار بكند، دعا هم بكند، اگر دعا بكند و كار نكند، روايت داريم چند دسته دعايشان مستجاب نيست، يكيش اين است كه كسى در خانه بنشيند و بگويد «اللهم ارزقنى‏» مى‏گويد خداوند متعال به تو دست داده است، پا داده است، اينها وسايل روزى است، صلاح دانستم مى‏دهم، مى‏روى بيرون ممكن است صلاح ندانم و ندهم. تو معذورى، در مساله انتظار تلاشمان را بايد بكنيم، دعا هم بايد بكنيم، دعاى براى تعجيل ظهور و تلاش براى آن. خداوند متعال نمونه دعاى مستجاب را اينجورى مى‏گويد، موسى عليه‏السلام، وقتى رسيد به چاه ديد كه عده‏اى در اطراف چاه جمع شده و مى‏خواهند به گوسفندانشان مى‏خواهند آب بدهند، دو زن هم در آنجا ايستاده‏اند و منتظرند. آمد پيش آنها و گفت‏شماء چه چيزتان است؟ «قال ما خطبكما قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعاء» 8

گفتند: جلوى‏چشم‏اين‏چوپانهاآب نمى‏دهيم، تااينها بروند «فسقى‏لهما»رحم كرد به اينها و برايشان آب كشيد، «ثم تولى الى الظل‏» 9

در آفتاب نايستاد و دعا كند، مى‏خواست در حال خودش باشد. از اين جهت رفت توى سايه، «فقال رب انى لما انزلت الى من خير فقير» 10

كارش را كرد، بعد دعايش را هم كرد، ما داريم در روايت «ارحم ترحم‏» رحم كرد به آنها خدا هم به او رحم كرد. تلاش كرد در حد خودش براى ديگران، اما فرج شد براى خودش، از اين جهت مى‏گويند دعا كنيد براى فرج ما كه فرج مى‏شود براى خودتان، موسى ، عليه‏السلام، آب كشيد براى دختران شعيب اما فرج شد براى خودش، در آن وقتى كه درخواست مى‏كرد «لما انزلت الى من خيرفقير» ما نمى‏دانيم چه خيرى مى‏خواهد، على ، عليه‏السلام، مى‏داند، مى‏فرمايد: «والله ماساله الا خبزا ياكله‏» 11

منظور موسى از خبز يك تكه نان بود، يك كف دست نان، از بس علف خورده بود «لانه كان ياكل بقلة‏الارض و لقد كانت‏خضرة‏البقل ترى من شفيف صفاق بطنه‏» 12

از زير وست‏شكمش سبزى علف پيدا بود، پيداست كه همه چربى بدنش آب شده بود در اين مدت، اين خيلى حرف است كه على ،عليه‏السلام، مى‏فرمايد: سبزى علف از زير پوست‏شكمش پيدا بود، موسى عليه‏السلام چقدر پوستهايش نازك شده بود و چقدر هم علف خورده بود، اما با اين همه علف خوردن به كسى نگفت‏يك تكه نان به من بده، مناعت طبع موسى را نشان مى‏دهد. خوب گاهى انسان از خدا يك پاره نان مى‏خواهد، او به اندازه حاجتش مى‏خواهد خدا به اندازه كرمش به او مى‏دهد. خدا براى او مساله زن را حل كرد، مساله اشتغال را حل كرد، مساله مسكن را حل كرد، الان مساله جوانان ما و احتياجات عمده جوانان ما اين چهار تاست، شغلى، خانه‏اى، همسرى، بعد هم براى ادامه تحصيل كنكور بدهند و وارد دانشگاه بشوند، خداوند متعال همه اينها را براى موسى عليه‏السلام فراهم كرد. اول گفت: «انى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين‏» 13

همه مى‏روند سراغ فردى كه او پيشنهاد كند به پدرزن، پدرزن پيشنهاد مى‏كند به داماد، يكى از اين دو تا دختر را مى‏خواهم به تو بدهم، اين از زنش، «على ان تاجرنى ثمانى حجج‏ » 14

هشت‏سال برايم كار كنى، اين هم از شغلش، الان كه مى‏خواهد دست توى اين سفره بكند بر اساس قرارداد است، ميهمان نيست، تصدقى و اعانت و اينها نيست، از همين امشب غذايى كه مى‏خواهد بخورد بر اساس اين است كه مى‏خواهد كار بكند، از حالا جزء قرارداد است. چون اجير اينهاست‏بايد به اجير مسكنش را هم بدهند، چون كار مى‏كند، در مقابل كار مسكن مى‏گيرد و زن مى‏گيرد و قوت و غذا و بالاتر از هر سه اينها دانشگاه است، چه استاد دانشگاهى بهتر از شعيب و دانشگاهى بهتر از تربيت پيغمبر، شما دانشگاه تربيت معلم يا تربيت مهندس داريد اما اينجا دانشگاه تربيت پيغمبر است، خوب او يك تكه نان خواست، اينطورى بهش دادند، خدا به ما مى‏آموزد عمل كنيد، دعا هم كنيد، در انتظار هم، هم عمل، هم دعا، هر كس بگويد من تلاش مى‏كنم براى آن حضرت، دعا نمى‏كنم، اشتباه مى‏كند. هركس بگويد من دعا مى‏كنم، كارى از دست ما ساخته نيست، ما فقط نشسته ‏ايم. پس آنها انتظار افراطى و تفريطى و اين هم حد وسط، حد اعتدال، اين نوع انتظار، اثر تربيتى‏اش اين است كه من مى‏گويم. من براى اصلاح عالم، هر كارى را مقدورم شد مى‏كنم، هر چه را كه نتوانستم او مى‏آيد تكميلش مى‏كند، ما مى‏خواهيم اين عالم را بسازيم، هر اندازه‏اش را كه بتوانم مى‏كنم، او مى‏آيد تكميل مى‏كند، من وقتى كه بدانم كه اين كار من ديگر كسى دنبالش را نمى‏آورد، انگيزه كاركردن از من گرفته مى‏شود، وقتى كه من مى‏دانم بالاخره ديگران مى‏آيند و اين امور درست مى‏شود، من هيچ نگران نيستم، چقدر از كار را مى‏كنم، طلبه تربيت مى‏كنم كه برود انصار ايشان بشود. چون مى‏دانم كه آقا بعدا از اينها استفاده مى‏كند. هيچ نگرانى نيست، خستگى، افسردگى حاصل نمى‏كند، اثر ديگرش اين است كه انسان در حين انتظار اين حكومتهايى كه هست قبول ندارد مى‏گويد اينها طاغوتند، الا يك حكومت انتظار كه اهل انتظار باشد، آن حكومت را قبول دارد. بيعت‏با اينها نمى‏كند چون منتظر است كه با آقا بيعت كند، ببينيد كسى كه منتظر است از آن سفره بخورد، از اين سفره نمى‏خورد، مى‏گويد سفره ما بعد از اين هست. خودش را از اين ضعيت‏سير نمى‏كند، حالش، حالت مسافر مى‏شود، آن حال منتظر است، حال منتظر يك حال قائم است نه يك حال قائد، ببينيد شما نشسته باشيد بخواهيد از اين طرف اتاق نشسته برويد آن طرف اتاق، چقدر طول مى‏كشد و چقدر زحمت دارد، اما اگر برخيزيد چقدر راحت مى‏توانيد كار كنيد. توان انسان را انتظار بالا مى‏برد، ببينيد بعضى مى‏پرسند مثلا چه‏كار مى‏كند؟ «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس‏» 15


                                                                                      


اين كعبه را اينطورى نگاهش نكن. هر كه به اين كعبه معتقد باشد از جايش برمى‏خيزد، مى‏گويد ديگران دل به دنيا بسته‏اند، نشسته‏اند سر سفره دنيا همين را كرده‏اند خانه و مسكن، اين بيت‏الله انسان را از خاك بلند مى‏كند، انسان را سراپا بلند مى‏كند، انتظار هم همين‏طور است، انتظار انسان را سرپا مى‏كند، روحيه به انسان مى‏دهد، يك اثر ديگر انتظار اين است كه به انسان سنخيت مى‏دهد با آنها، چون به خودش مى‏گويد من منتظر آنها هستم اما اگر آنها آمدند و گفتند ما تو را قبول نداريم، چه‏كار كنم؟ قرآن را مشاهده مى‏كند كه طالوت گفت كه «ان الله مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى و من لم يطعمه فانه منى الا من اغترف غرفة‏بيده‏». 16

خوب مى‏گويد آقا امام زمان عليه‏السلام هم كه قيام مى‏كند اول جنودش‏313 نفر است، طالوتيها هم كه‏313 نفر بودند پس وقتى كه در313 اين دو تا مشتركند، جنگ بدر هم‏313 تا بوده است، پس يك مشتركات ديگرى هم دارد. نه همين شرب كه به من بگويد هر كس خورد با ما نيست، هر كس نخورد از ماست مواظب مى‏شود كه از قدرتش سوء استفاده نكند، از آنچه كه در اختيارش هست، «الا من اغترف غرفة بيده‏» تا «من لم يطعمه فانه منى‏»بشوى، پس انتظار اين خاصيت را دارد كه دريچه‏اى است‏بسوى نور.

انتظار مى‏گويد اصلا آن حال تو اين نيست منتظرش شو، و همين مى‏شود نفس‏كش او، زمينه تنفس او، مثل نماز، نماز براى انسان تنفس است، كه اين همه فانى، اين همه كوچك، اين هم يكجور ديگر بازى، يك طرفى هست كه انسان با آن بازى نكند، وگرنه اين همه عالم را ببيند، اگر اين نماز نباشد، اين انسان دق مى‏كند و انتظار هم نباشد انسان مؤمن دق مى‏كند. پس اثر روحى مى‏گذارد، اثر تربيتى مى‏گذارد، اثر اخلاقى مى‏گذارد و بالاتر از همه ايشان گفته‏اند: شما دعا كنيد براى تعجيل فرج ما كه همين كار، فرج خود شماست.

انتظار و عدم انتظار مثل مسافر و حاضر است، كسانى كه اهل دنيا هستند قصد اقامت كرده‏اند، كسانى كه اهل آخرت هستند توى دنيا قصد اقامت ندارند، حالت مسافر دارند. مسافر چه كار مى‏كند؟ مسافر مثلا مى‏خواهد برود كشور عربستان، مى‏خواهد برود در آنجا مثلا متوطن بشود، نمى‏خواهد برود حج و برگردد، يك كسانى هستند كه مى‏خواهند بروند خارج و بمانند و ديگر برنگردند، اينها چه كار مى‏كنند، همين‏ها كافى است‏براى مطالعه كار، اينها همه‏چيزشان را دلار مى‏كنند، فرششان، باغشان، تجارت‏خانه‏شان، همه‏شان را پول مى‏كنند مى‏گذارند توى بانكهاى خارج، كسى هم كه اهل آخرت است، همه را مى‏فرستد توى بانكهاى آخرت، اينجا مصرفش نمى‏كند، پس آن كسى هم كه معتقد است‏به آخرت، حالتش، حالت مسافر دارد كه قصد رفتن كرده است، حالتش اين است كه همه چيزش را تبديل به جنس ارز آن كشور مى‏كند، انتظار هم همين حال را به انسان مى‏دهد كه شايد امشب آمد، شايد امروز صبح آمد، در روايات نگفته‏اند كه آقا ده سال ديگر مى‏آيد، بيست‏سال ديگر مى‏آيد، راوى مى‏گويد كه به آقا امام صادق ،عليه‏السلام، عرض كردند كه آقا من نماز صبح را كه خواندم دلم مى‏خواهد بخوابم اما مى‏ترسم كه خورشيد از مغرب طلوع كند (چون در روايت است كه از علائم است) اگر خورشيد از مغرب طلوع كند آن وقت من آماده نباشم به خاطر اينكه مى‏خواهم نگاه كنم ببينم از كدام طرف طلوع مى‏كند امروز روز ظهور است. الان شمشيرم را بردارم و آماده باشم براى قيام، خوابم نمى‏برد، حضرت فرمودند: نه بگير بخواب. روزى كه بايد آفتاب بزند از مغرب سپيده‏اش هم از مغرب مى‏زند، ببينيد آقا چطورى با اين حرف زد، نگفت آقا اين قضيه مربوط به حالا نيست مربوط به نوه پشت چندمى من است، ايشان كه اينقدر منتظر بود كه هر روز به دنبال وقتش ‏مى‏گشت‏ آقاحالش ‏رابه‏ هم ‏نزد، گفت ‏حال‏ خوشى ‏داردبگذاردرحال خودش ‏باشد،حال ‏انتظارقربى داشت. حضرت‏ آب‏سردنريخت ‏رويش. از اين جهت ‏بسيارى مى‏گفتند همين امروز ممكن است آقا ظهور كند. زمان نمى‏گفتند، مى‏گفتند شايد همين جمعه آمد، اين حالتى كه آنها مى‏خواستند اين بوده است كه انسان آمادگى خودش را حاصل كند، خوب وقتى كه انسان آماده شد، مرگ هم بخواهد در آن حال آمادگى برسد، پشيمانى ندارد، مى‏سازد انسان را از نظر اخلاقى.

فرهنگ انتظار ولايت انسان را حفظ مى‏كند و با ولايتش انسان هر چه بخواهد بشود، مى‏شود «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» 17

ولايت است كه سبب مى‏شود كه انسان از ظلمت‏به سوى نور بيايد اين وقتى كه انتظار آقا را دارد چهره ولايت در انتظار تجلى مى‏كند، من اين را برايتان توضيح بدهم يعنى چهره ممكن است ابعاد مختلف داشته باشد، كسى به نام زيد مى‏خواهد توى اتاق بيايد، هركسى نسبت‏به زيد موضعى مى‏گيرد. آنكه از زيد طلبكار است مى‏گويد به او بگويم و طلبم را از او بگيرم، او كه به زيد بدهكار است‏يا مى‏خواهد از زيد فرار كند كه زيد را نبيند يا مى‏خواهد بدهيش را به او بپردازد، خلاصه هركس يك جورى با او برخورد مى‏كند. وقتى كه مى‏گوييم ولايت، وقتى كه امام حاضر است، ولايت‏يعنى اطاعت، وقتى كه امام غايب است، نيست كه از او اطاعت كنى، انتظارش را كه مى‏كشى ولايت در همين انتظار تجلى پيدا مى‏كند. وقتى كه ولايت آمد همه چيز مى‏آيد،اول ولايت‏بعد نماز، اين ولايت است كه به نماز روح مى‏دهد، چطورمى‏گوييم اول لباس غصبى نباشد بعد نماز، زمين غصبى نباشد، بعد نماز،انتظار جلوگاه ولايت است.



منابع

1-      سوره هود(11)، آيه 28.

2-      سوره غاشيه(88)، آيات 22-21.

3-      سوره انعام(6)، آيه‏66.

4-      سوره رعد(13)، آيه 11.

5-      سوره انفال، آيه‏53.

6-      سوره اسراء(17)، آيه 8.

7-      سوره توبه(9)، آيه 118.

8-      سوره قصص(28)، آيه‏23.

9-      همان سوره، آيه 24.

10-  همان آيه.

11-  فيض ‏الاسلام، نهج‏البلاغه، ص‏507، خطبه‏159.

12-  همان‏جا.

13-  سوره قصص(28)، آيه‏27.

14-  همان آيه.

15-  سوره مائده(5)، آيه‏97.

16-  سوره بقره(2)، آيه‏249.

17-   سوره بقره(2)، آيه‏257




نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :