چهارشنبه - 2017 سپتامبر 20 - 29 ذيحجه 1438 - 29 شهريور 1396
Delicious facebook Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 203614
تاریخ انتشار : 9 اسفند 1395 12:30
تعداد مشاهدات : 123

دلنوشته برای شهید

دلنوشته/

به منظور بزرگ داشت مقام شهید معاونت فرهنگی مدرسه علمیه المهدی(عج)اقدام به برگزاری مسابقه دلنوشته نمود که از بین اثار ارسال شده این اثر به قید قرعه برگزیده شد که گفتگوی پدر غواص شهید ی است.....

دل نوشته پدر شهید

بوی پیراهن پسرم، غواص شهیدم

دیار به دیار عاشقانه به دنبال تو می­گشتم ، ترا در میان سیم­های خاردار، کنار خاکریزها در هویزه پاره پاره تن! در لابه لای خمپاره­های موحشی کانال ها جستجو می­کردم و نمی­یافتم به خلیج ها سر می­زدم . در میان دندان­های خوفناک کوسه ها، در اروند و کارون، در همه جا نشان از تو می­جستم ، ترا صدا می­زدم وجوابی جز سکوت نمی­شنیدم. سراغ ترا از نخل های بی­سر شلمچه گرفتم آنها شرمگین­تر از همیشه به سکوت خویش ادامه دادند .

قدم­ها را به آرامی روی دشت طلائیه نهادم تا شاید ردپای ترا در میان دو راهی شهادت بیابم .

به سنگرها سر می­زدم، به گلخانه­ها می­رفتم . هر گلی بوئی داشت اما هیچ یک بوی ترا نداشت چرا که تو بوی کربلا داشتی .

به هم رزمانت نگاه می­کردم تسلای دلم باشد . آنها نیز ترا می­جستند ...

شب و روز را بخاطر تو، برای تو و در جستجوی تو می­گذراندم مأیوس و ناامید شدم .با ناامیدی تمام برمی­گشتم تا به دختر سه ساله­ات بگویم که بابا رفته بهشت مسکن گرفته ما هم باید بریم آری ناامید بودم .

می­دانی! من برای یافتن تو به همه سرزده بودم و ترا ندیده بودم و شاید هم دیده­ام . اما باور نکرده­ام . شاید ترا هیچگاه نیابم . در حال فکر به چگونگی بیان اینکه من آمده­ام ترا ببینم والان دست خالی برمی­گشتم و خجالت زدۀ خانواده که ناگاه ترا در مقابل خود یافتم . حضور نورانیت وجودت، تن خسته و زنگار گرفته­ام را جلا داد . دستت را محکم گرفتم به چهره غبار گرفته­ات خیره شدم . تو آمدی ... و من مثنوی سکوت را از دفتر شعرم زدودم . مرا سوار قایق کردی و شقایق خونین شهادت را برایم تفسیر نمودی ، گفتم من نیز با تو خواهم آمد . مرا با خودت ببر. گفتی :

«خودت بال بزن و پرواز کن »

چیزی را بعنوان شاهد این دیدار و یادگرای برای دخترت، طلب کردم . سرت را پائین انداختی و با لبخند همیشگی است گفتی : « چشم حتما برایتان می فرستم ».

به آخر راه رسیده بودیم ، از قایق پیاده شدیم و لحظه ای از تو دور شدم ، خواستم دنبالت بیایم، پایم در بندی فرو رفت و شاید بند منیّت بود و چه بند بدی ! که ترا از من جدا کرد ...

بند منیّت مرا در گیر خود کردم، که رمق و توان بلند شدن نداشتم . از دستهایم کمک خواستم تا طی طریق کنم ، دستم را با تمام توان به زمین کوبیدم تا به سرعت به دنبالش بروم، اما نه !

انگار قسمتم نبود. دستم در یک گودی فرو رفت . بعد از مدتی با سعی و تلاش دستم را بیرون آوردم . چیزی در زیردستم احساس کردم . مقداری از خاک را که کنار زدم . بسته ای را مشاهده کردم . به سختی خاکها را کنار زدم کوله پشتی با لباس مقدس سربازی را بیرون کشیدم . بوی خوشی فضا را عطرآگین کرد . بوی شهادت بوی عاشقی، بوی عطرلباس­ها هنوز یادم نرفته . آنها را تا کردم و با همان غبارِ خاک­های خونین جنوب در کوله گذاشتم و تقدیم دخترت نمودم .

نمی­دانم لباس های خودت هست یا نه !! اما به اندازه خودت برایم عزیز است . در جیبِ لباس­ها یک قطعه عکس امام (ره) و یک زیارت نامه عاشورا بود . و این دو نشان از حسینی دیگر است . و مگر نه این­است که حتی خاک کربلای حسینی (علیه السلام) نیز عزیز است و پر اعجاز.

زیارت عاشورا هایم را همان زیارت نامه می­خوانم باشد که صاحب لباس­ها شفاعتم کند .

من صاحب این لباس­ها را نمی­شناسم، شاید همان یادگاری باشد که قولش را داده بودی و شاید هم از آنِ غواصی شهید باشد که به دل دریا زده و دریائی دل شد ...

 

فاطمه قریب پوریان

طلبه سال دوم


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :